
بازم محرم اومد و تو دل عاشقا عشق پررنگ تر شد و دوباره برگی از کتاب عشق ورق خورد و معلم عشق درسی دیگر از عشق را برایمان آموخت.
مولا جان دستمان را بگیر تا ما هم بتونیم عاشق شیم. عاشق اونی که باید بشیم .عاشق مهربان ترین معشوق
ایام محرم رو به همه خداییها تسلیت میگم امیدوارم که تو این روزا خدائی تر شیم.
نوشته شده توسط اکرم در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت
درد تمام وجودم را گرفته روح وجسم هردو خسته و ناتوانند روح از بار تحمل ناپذیر جسم جسم از بار تحمل ناپذیر روح علاجی نمی بینم جز اینکه این دو از هم جدا باشند هرکدام بسویی روح به آسمانی که وجودش از آنجاست جسم به خاکی که وجودش از آنجاست راستی که این دو عنصر را به یک جمع کرد در کدامین فرمول ریاضی یک +یک می شود یک با کدام فرمول شیمی میتوان این دو را با هم ترکیب کرد هیچ شباحتی بین این دو نمی بینم روح همیشه آسمانی و جسم خاکی از ترکیب این دو عنصری وجود آمد بنام عشق بهترین آن عشق خدا به مخلوق بدترین آن عشق مخلوق به دنیا عشق خود ترس را آفرید بالاترین آن ترس خدا ازاینکه نکند مخلوقش سر کشی کند بدترینش ترس مخلوق از مرگ ترس خود بخشش را آفرید بالاترین آن بخشش خدا نسبت به مخلوق تا از مرگ نترسد و به سوی اوبرگردد بدترین آن بخشیدن آخرت به عشق دنیا توسط مخلوق نمی دانم از آسمانم یا زمین اگر آسمانیم در زمین چه می کنم اگر زمینیم پس در آسمان به دنبال چه می گردم به راستی من کی هستم وجودم از کجاست درد من همین است که باعث شده تمامی دردهایم رافراموش کنم
نوشته شده توسط اکرم در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجهی گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقرهای در كوچههای آبی احساستو را از بین گلهایی كه در تنهاییام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبیترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا، شاید خطا كردم و تو بیآنكه فكر غربت چشمان من باشی رفتی ...
نمیدانم كجا، تا كی، برای چه ؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن توآسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت به خود گفتم من بیتو تمام هستیام از دست خواهد رفت
و حس كردم من بیتو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
راستی ! بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد !
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد.
و اما من هنوز آشفتهی چشمان زیبای توام ...
برگرد
نوشته شده توسط اکرم در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت
نه از آشـنـایـان وفــــــــا دیدهام
نه در بــادهنوشـان صفــا دیدهام
ز نامردمــیها نرنـــــــجد دلــم
که از چشم خود هم خطا دیدهام
به خاکسـتر دل نگیــــــرد شرار
من از برق چشمــی بــلا دیدهام
وفـــای تو را نازم ای اشک غم
که در دیده عمـری تو را دیدهام
طبیبــــا مکن منعم از جام مـی
که درد درون را دوا دیــــــدهام
حریم خـــــدا شد چه شبـــها دلم
که خود را زعالــم جـــدا دیدهام
از آنرو نریزد سرشکم ز چشـم
که در قــطرههایش خـــدا دیدهام
برو صاف شو تا خــدابین شوی
ببین من خـــــدا را کجـــا دیدهام
نوشته شده توسط اکرم در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 10:58 موضوع | لینک ثابت
کشتند این قوم روح یاس را
دختر دیوانه احساس را
هر که زیبا بود زجرش میدهند
هر که زشتی کرد اجرش میدهند
هر که یک شب مهربان بود صبح مرد
عشق هر جا آشیان زد تیر خورد
نوشته شده توسط اکرم در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت

سلام به همه دوستای خوبم
کریسمس مبارک
امیدوارم روزای خوبی داشته باشین روزایی به سفیدی برف زمستونی و پاکی آسمون
نوشته شده توسط اکرم در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت
تمام قصه ها ، با بود يكي
و نبود يگري آغاز مي شوند
كه : يكي بود ، يكي نبود !
يكي رفته بود و يكي مانده بود !
مانده بود و گريه كرده بود ....
من و تو ما بوديم ! همراه و همنگاه ، همبغض و همصدا ،همپا و پا به راه ... تو اما دلت با من نبود ! گفتم اين سيب سرخ را مي چينم تا كودكان بهانه گير فردا نگويند كه « آدم » ي در ميان اين همه آدمي نبود و در تقسيم آن همه علاقه ، «رفتن » سهم ساده ي تو شد و « ماندن » سهم دشوار دست هاي تنهاي من . امروز هم نه گلايه اي از اين همه انتظار ، نه بهانه اي از نمناكي كاغذ ، راضي به رضاي همين زندگي و چشم به راه طنين ترانه و باران ، در خوابهايم بيدار مي شوم و در بيداريم مي ميرم . يك پا به راه رويا و يك پاه به بن بست بيداري . خوابگرد و گريه نشين . همين !
حالا ، بي بي بالانشين من !
نگو كه در كوچه گربه ها شاخ مي زنند ، نگو كه هنوز اشك تمساح ته نكشيده ، آخر قصه رو سياهي به زغال شعله هاي غزل سوز مي ماند .
برگرد و دستم را بگير ! بي بي باران !
مي خواهم در كنار تو بر برگ هاي بوسه بنويسم :
آبي ترين آبي دنيا ،
همين آسمان خاكستري خانه ي من است !
نوشته شده توسط اکرم در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت
|
|
|
|
| |
|
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم |
|
نوشته شده توسط اکرم در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اکرم
26 ساله (24/03/1362)
ارومیه
اگر تنهاترین تنها باشم باز هم خدا هست.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ