تبليغاتX
دختری از جنس آسمان

دختری از جنس آسمان

شعر و عکس

سلاااااااااااااااااام

واااااااااااااای حالا می بینم خیلی وقته هیچی ننوشتمممممم هیچی

همش سگرم روزگار و زندگی

الان دیگه سه سال و خورده ای از ازدواجم می گذره و به زودی مامان میشمممم حس خیلی قشنگی دارم خیلی قشنگ حس مادری که اصلا قابل توصیف نیست و عشقم به مادرم صدچندان شده...امیدوارم خدا کمکم کنه که فرزند سالمی به دنیا بیارم و مهمتر اینکه خوب  تربیتش کنم همونی که خدا می خواد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:39  توسط اکرم  | 

ابلیس

 

روزی ابلیس با حضرت موسی(ع) ملاقات كرد و گفت: «تو برگزیده و هم‌سخن خدا هستی، و خدا تو را رسول خود قرار داده است، من گناه كرده‌ام می‌خواهم توبه كنم، تو به درگاه خدا شفیع و واسطه من باش، و از خدا بخواه توبه ام را بپذیرد.» موسی(ع) پیشنهاد او را پذیرفت و واسطه شد. خداوند به حضرت موسی(ع) وحی كرد: «توبه ابلیس را می پذیرم، مشروط بر اینكه بر قبر آدم(ع) سجده كند.» موسی(ع) فرمان خدا را به ابلیس ابلاغ كرد، ابلیس تكبر نمود و خشمگین شد و گفت: «من آن هنگام كه آدم زنده بود او را سجده نكردم، اكنون كه مرده است او را سجده كنم؟» سپس ابلیس به موسی(ع) گفت: اكنون كه نزد خدا از من شفاعت كردی، بر گردن من حقی پیدا نمودی، برای این كه حق تو را ادا كنم تو را سفارش و نصیحت می‌كنم كه در سه مورد مرا یاد كن (یعنی متوجه من باش كه بر تو مسلط نگردم) و در این سه مورد تو را به هلاكت نیفكنم: 1-هنگامی كه خشمگین شدی، مرا یاد كن، كه در این هنگام مانند جریان خون در رگ‌های بدنت به تو نزدیك شده‌ام. 2- هنگامی كه در جبهه جهاد, در برابر دشمن قرار گرفتی، مرا یاد كن، زیرا در این هنگام من نزدیك می‌شوم و وسوسه می‌كنم كه تو زن و بچه داری به فكر آنها باش، با همین وسوسه، سست می‌گردی و پشت به جبهه می‌كنی. 3- بترس و دوری كن از خلوت كردن با زن نامحرم، زیرا در آن هنگام من بسیار نزدیك هستم، و بین تو و آن زن واسطه و دلال می‌گردم، تا شما را به هم نزدیك كنم و به گناه بی عفتی وادار نمایم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 17:10  توسط اکرم  | 

دوٍٍٍٍٍستت میدارم

 

 

تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم

 

تو را به خاطر عطر نان گرم

 

براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم

 

تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

 

براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت

 

لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم

 

تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم

 

براي پشت کردن به ارزوهاي محال

 

به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم

 

 

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

 

تو را به خاطردود لاله هاي وحشي

 

به خاطر گونه ي زرين افتاب گردان

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

 

تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم

 

تو را براي لبخند تلخ لحظه ها

 

پرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارم

 

تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم

 

اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارم

 

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم

 

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

 

تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم

 

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم

 

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و

 

براي نخستين گناه...

 

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارم

 

تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم...دوست مي دارم


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:54  توسط اکرم  | 

تقدیم به همسر مهربانم ناصر جان

 

امروز اولین سالگرد ازدواج من و ناصر جونمهه. این شعرو از فروغ فرخزاد به همبن مناسبت با تمام عشقم تقدیم عزیزترینم میکنم.ناصر جان عاشقانه دوستت دارم و امیدوارم همیشه با هم و برای هم باشیم گلم.

 

 

 

امشب از آسمان ديده ي تو

 

روي شعرم ستاره مي بارد

 

در سکوت سپيد کاغذ ها

 

پنجه هايم جرقه مي کارد

 

شعر ديوانه ي تب آلودم

 

شرمگين از شيار خواهش ها

 

پيکرش را دوباره مي سوزد

 

عطش جاودان آتش ها

 

آري، آغاز، دوست داشتن است

 

گرچه پايان راه نا پيداست

 

من به پايان دگر نينديشم

 

 

که همين دوست داشتن زيباست

 

از سياهي چرا حذر کردن

 

شب پر از قطره هاي الماس است

 

آنچه از شب بجاي مي ماند

 

عطر سکر آور گل ياس است

 

آه، بگذار گم شوم در تو

 

کس نيابد ز من نشانه ي من

 

روح سوزان آه مرطوبت

 

بوزد بر تن ترانه ي من

 

آه بگذار زين دريچه ي باز

 

خفته در پرنيان روياها

 

با پر روشني سفر گيرم

 

يگذرم از حصار دنياها

 

داني از زندگي چه مي خواهم

 

من تو باشم ، تو ، پاي تا سر تو

 

زندگي گر هزار باره بود

 

بار ديگر تو، بار ديگر تو

 

آنچه در من نهفته درياييست

 

کي توان نهفتنم باشد

 

با تو زين سهمگين طوفاني

 

کاش ياراي گفتنم باشد

 

بس که لبريزم از تو، مي خواهم

 

بدوم در ميان صحرا ها

 

سر بکوبم به سنگ کوهستان

 

تن بکوبم به موج درياها

 

بس که لبريزم از تو، مي خواهم

 

چون غباري ز خود فرو ريزم

 

زير پاي تو سر نهم آرام

 

به سبک سايه ي تو آويزم

 

آري آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پايان راه نا پيداست

 

من به پايان دگر نينديشم

 

که همين دوست داشتن زيباست.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:54  توسط اکرم  | 

مامان گلم روزت مبارک

 

مامان گلم عشقم عمرم زندگیه من مهربانترینم روزت مبارک

ان شاالله خدا ۱۰۰ سال واسم نگهت داره.

خیلی خیلی دوستت دارم.

به خاطر همه زحمت هایی که واسم کشیدی ممنونتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:25  توسط اکرم  | 

تولدم مبارک............ تولدم مبارک.........فتبارک الله احسن الخالقین

 

فتبارک الله احسن الخالقین

 

فردا ۲۴ خرداد بیست وششمین سالگرد دنیا اومدنمو جشن میگیرم. امروز اومدم که به خودم تبریک بگم که اون همه لیاقت داشتم که خدای مهربانم بهم اجازه داد که باشم و بودن را تجربه کنم. خداجونم ممنونم ازت که آفریدیم و مهمتر اینکه به شکل انسان و زن خلقم کردی خدا جونم کمکم کن تا بتونم قدر نعمت بودن رو بدونم و واقعا آدم باشم نه در ظاهر. خدا جونم شکر شکر شکر و صدهزار مرتبه شکر. خیلی خیلی دوستت دارم و به خاطر هرچیزی که به من دادی و ندادی حتی رنج و مصیبتم حتی دلشکستگی هام و ... به خاطر همه ازت ممنونم.دوست دارم دوست دارم دوست دارم. خدایا اجازه بده منم بهت بگم "فتبارک الله احسن الخالقین" که واقعا فقط و فقط برازنده توست. چقدر بزرگ و قدرتمند و حکیمی!!!!!!!! ای مهربان من ای عشق من ای سرور من.وشکر از اینکه امسال روز تولدم مصادف شد با روز تولد بانوی خوبیها حضرت فاطمه زهرا (س) خداجون کمکم کن منم بتونم تا اونجا که ممکنه مثل آن حضرت باشم. ممنونم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:2  توسط اکرم  | 

حلقه

 

دخترک  خنده کنان گفت که چست

  راز این حلقهء زر

  راز این حلقه که انگشت مرا

  این چنین تنگ گرفته است به بر

 

 

  راز این حلقه که در  چهری او

  این همه تابش و رخشندگی است

  مرد حیران شد و گفت :

  حلقهء خوشبختی است،  حلقه زندگی هست

 

 

  همه گفتند: مبارک باشد

  دختر گفت: دریغا که مرا

  باز در معنی  آن شک باشد

  سال ها رفت و شبی

 

 

  زنی افسرده نظر کرد بر  آن حلقه زر

  دید در نقش فرزندی او

  روز های که به امید وفای شوهر

  به هدر رفته،هدر

 

 

  زن پریشان شد  ونالید که وای

  وای، این حلقه  که در چهری او

  باز هم تابش و رخشندگی است

  حلقه بردگی و بندگی است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:35  توسط اکرم  | 

دیدار تلخ

به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي، آتش جاويدي را

 

ديدمت، واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلازاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سر و كاري بود

 

 ديدمت، واي چه ديداري واي

نه نگاهي، نه لب پرنوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

 

اين چه عشقي است كه در دل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت

من از اين عشق چه حاصل دارم

باز هم كوشش باطل دارم

 

 باز لب هاي عطش كرده من

لب سوزان ترا مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي

قصه عشق ترا مي گويد

 

 بخت اگر از تو جدايم كرده

مي گشايم گره از بخت، چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بكشد تا به سرپرده خاك

 

 خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره كردي، اي مرد

شعر من شعله احساس منست

تو مرا شاعره كردي، اي مرد

 

 آتش عشق به چشمت يكدم

جلوه ئي كرد و سرابي گرديد

تا مرا واله و بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

 

 در دلم آرزوئي بود كه مرد

لب جانبخش ترا بوسيدن

بوسه جان داد بروي لب من

ديدمت، ليك دريغ از ديدن

 

 سينه اي، تا كه بر آن سر بنهم

دامني تا كه بر آن ريزم اشك

آه، اي آنكه غم عشقت نيست

مي برم بر تو و بر قلبت رشك

  

به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دل، آتش جاويدي را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 7:55  توسط اکرم  | 

ماه خدا

 

مژده ای منتظران ماه خدا امده است

ماه شبهای مناجات و دعا امده است


ماه پر مغفرت و رحمت و برکت امد

ماه زیبای عنایات خدا امده است

 

ماه دلدادگی بنده به معبود رسید

     بر سر سفره شاهانه گدا امده است

 

ایکه دل خسته به وسواس شیاطین هست

دل قوی دار بشارت زصبا امده است

 

رفت بی عفتی و هرزگی و بدبختی

    ای گنه پیشه بیا ماه حیا امده است

 

ای به دام گنه افتاده رهیدن سر کن

ماه پرواز بسوی شهدا امده است

 

دل بیمار بیا مژده طبیب امده است

دردمندانه بیا اذن شفا امده است

 

حضرت دوست در این ماه تماشا دارد

یار در جلوه سر کوی وفا امده است

 

ان سفر کرده که سالیست از او بی خبریم

   بهر شادی دل اهل بکا امده است

 

امده ماه خدا وقسم تنها نیست

    هم رهش منتقم ال عبا امده است

الهی العفو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:5  توسط اکرم  | 

من تو را به کسی هدیه میدهم که . . .

 

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربانتر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور،...
 در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم...
 و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛
و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛
 یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛
 من تو را به کسی هدیه می دهم که...
 قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛
ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟
آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟
 نه... هرگز...هرگز

بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود

روزهایی که تو رو نمیبینم به آرزوهای خفته ام

می اندیشم به فاصله بین من و تو .....

هر روز به خود می گویم کاش شیشه غرورم را میشکستم

کاش به تو میگفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:35  توسط اکرم  | 

صبر کن

 

 

صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو
 
يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو


 اي پرنده به كجا؟ قدر دگر صبر بكن
 
آسمان پاي پرت پير شود بعد برو


 باش با دست خودت آينه را پاك بكن
 
نكند آينه دلگير شود بعد برو


 يك نفر حسرت لبخند تو را مي بارد
 
خنده كن،عشق نمكگير شود بعد برو


تو اگر كوچ كني بغض خدا مي شكند
 
صبر كن گريه به زنجيرشود بعد برو


خواب ديدي شبي از راه سوارت امد
 
باش تا خواب تو تعبير شود بعد برو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:57  توسط اکرم  | 

بی تو .....

 
 
 
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:17  توسط اکرم  | 

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم


همان یک
لحظه ی اول ،


که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،


جهان را با همه
زیبایی و زشتی،


بروی یکدگر ویرانه می کردم
.


**************


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من جای او بودم


که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می
دیدم،


نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم،


بر لب پیمانه می
کردم.


**************


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من جای او بودم


که می دیدم یکی
عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،


زمین و آسمان را


واژگون،
مستانه می کردم.


**************


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من جای او بودم


نه طاعت
می پذیرفتم،


نه گوش ار بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،


پاره پاره در کف
زاهد نمایان،


سبحه ی صد دانه می کردم
.


***************


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من
جای او بودم


برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان


هزاران لیلی نازآفرین
را کو به کو،


آواره و دیوانه می کردم
.


**************


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من
جای او بودم


به گِرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،


سراپای وجود بی وفا معشوق
را،


پروانه می کردم
.


***************


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من جای او بودم


به
عرش کبریایی، با همه صبر خدایی


تا که می دیدم عزیز نا بجایی، ناز بر یک ناروا
گردیده خواری می فروشد،


گردش این چرخ را


وارونه بی صبرانه می
کردم.


***************
عجب صبری خدا دارد
!


اگر من جای او بودم


که می دیدم مشوش
عارف و عامی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش


به جز اندیشه ی عشق و وفا،
معدوم هر فکری،


در این دنیای پر افسانه می کردم
.


**************


عجب صبری خدا دارد
!


چرا من جای او باشم؟


همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام
زشتکاری های این مخلوق را دارد!


وگرنه من به جای او چو بودم،


یک نفس کی
عادلانه سازشی


با جاهل و فرزانه می کردم
.


عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا
دارد !


***معینی کرمانشاهی
***

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:43  توسط اکرم  | 

ماه عاشقی

 

بازم محرم اومد و تو دل عاشقا عشق پررنگ تر شد و دوباره برگی از کتاب عشق ورق خورد و معلم عشق درسی دیگر از عشق را برایمان آموخت.

مولا جان دستمان را بگیر تا ما هم بتونیم عاشق شیم. عاشق اونی که باید بشیم .عاشق مهربان ترین معشوق

ایام محرم رو به همه خداییها تسلیت میگم امیدوارم که تو این روزا خدائی تر شیم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:1  توسط اکرم  | 

وجودم از کجاست؟

 

 

درد تمام وجودم را گرفته

 

روح وجسم هردو خسته و ناتوانند

 

روح از بار تحمل ناپذیر جسم

 

جسم از بار تحمل ناپذیر روح

 

علاجی نمی بینم  جز اینکه این دو  از هم جدا باشند

 

هرکدام بسویی

 

روح به آسمانی  که وجودش از آنجاست

 

جسم به خاکی که وجودش از آنجاست

 

راستی که این دو عنصر را به یک جمع کرد

 

در کدامین فرمول  ریاضی یک +یک می شود یک

 

با کدام فرمول شیمی  میتوان این دو را با هم ترکیب کرد

 

هیچ شباحتی بین این دو نمی بینم

 

روح همیشه آسمانی و جسم خاکی

 

از ترکیب این دو عنصری  وجود آمد بنام عشق

 

بهترین آن عشق خدا به مخلوق

 

بدترین آن عشق مخلوق به دنیا

 

عشق خود ترس را آفرید

 

بالاترین آن ترس خدا ازاینکه نکند مخلوقش سر کشی کند

 

بدترینش ترس مخلوق از مرگ

 

ترس خود بخشش را آفرید

 

بالاترین آن بخشش خدا نسبت به مخلوق

 

تا از مرگ نترسد و به سوی اوبرگردد

 

بدترین آن بخشیدن آخرت به عشق دنیا توسط مخلوق

 

نمی دانم از آسمانم یا زمین

 

اگر آسمانیم در زمین چه می کنم

 

اگر زمینیم پس در آسمان به دنبال چه می گردم

 

به راستی من کی هستم

 

وجودم از کجاست

 

درد من همین است که باعث شده تمامی دردهایم رافراموش کنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:16  توسط اکرم  | 

برگرد

 

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه‌ی گل‌های نیلوفر صدا كردم


تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ‌ آرزوهایت دعا كردم


پس از یك جستجوی نقره‌ای در كوچه‌های آبی احساستو را از بین گل‌هایی كه در تنهایی‌ام رویید با حسرت جدا كردم


و تو در پاسخ آبی‌ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم


همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم‌هایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم


نمی‌دانم چرا رفتی؟ نمی‌دانم چرا، شاید خطا كردم و تو بی‌آنكه فكر غربت چشمان من باشی رفتی ...


نمی‌دانم كجا، تا كی، برای چه ؟


ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید


و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت


و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد


و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمی‌داشت تمام بال‌هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن توآسمان چشم‌هایم خیس باران بود


و بعد از رفتنت به خود گفتم من بی‌تو تمام هستی‌ام از دست خواهد رفت


و حس كردم من بی‌تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد


راستی ! بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد !


كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد.


و اما من هنوز آشفته‌‌ی چشمان زیبای توام ...


برگرد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:27  توسط اکرم  | 

خدا

 

 

نه از آشـنـایـان وفــــــــا دیده­ام

نه در بــاده­نوشـان صفــا دیده­ام

 

ز نامردمــی­ها نرنـــــــجد دلــم

که از چشم خود هم خطا دیده­ام

 

به خاکسـتر دل نگیــــــرد شرار

من از برق چشمــی بــلا دیده­ام

 

وفـــای تو را نازم ای اشک غم

که در دیده عمـری تو را دیده­ام

 

طبیبــــا  مکن منعم از جام مـی

که درد درون را دوا دیــــــده­ام

 

حریم خـــــدا شد چه شبـــها دلم

که خود را زعالــم جـــدا دیده­ام

 

از آن­رو نریزد سرشکم ز چشـم

که در قــطره­هایش خـــدا دیده­ام

 

برو صاف شو تا خــدابین شوی

ببین من خـــــدا را کجـــا دیده­ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:58  توسط اکرم  | 

مرگ عشق

 

کشتند این قوم روح یاس را

 

دختر دیوانه احساس را

 

هر که زیبا بود زجرش میدهند

 

هر که زشتی کرد اجرش میدهند

 

هر که یک شب مهربان بود صبح مرد

 

عشق هر جا آشیان زد تیر خورد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:15  توسط اکرم  | 

کریسمس مبارک

 

سلام به همه دوستای خوبم

کریسمس مبارک

امیدوارم روزای خوبی داشته باشین روزایی به سفیدی برف زمستونی و پاکی آسمون

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:26  توسط اکرم  | 

یکی بود یکی نبود

 

تمام قصه ها ، با بود يكي
و نبود يگري آغاز مي شوند
كه : يكي بود ، يكي نبود !
يكي رفته بود و يكي مانده بود !
مانده بود و گريه كرده بود ....

 

 

 

من و تو ما بوديم ! همراه و همنگاه ، همبغض و همصدا ،همپا و پا به راه  ... تو اما دلت با من نبود ! گفتم اين سيب سرخ را مي چينم تا كودكان بهانه گير فردا نگويند كه  « آدم » ي در ميان اين همه آدمي نبود و در تقسيم آن همه علاقه ، «رفتن » سهم ساده ي تو شد و « ماندن » سهم دشوار دست هاي تنهاي من . امروز هم نه گلايه اي از اين همه انتظار ، نه بهانه اي از نمناكي كاغذ ، راضي به رضاي همين زندگي و چشم به راه طنين ترانه و باران ، در خوابهايم بيدار مي شوم و در بيداريم مي ميرم . يك پا به راه رويا و يك پاه به بن بست بيداري . خوابگرد و گريه نشين . همين !

 

حالا ، بي بي بالانشين من !      

 

نگو كه در كوچه گربه ها شاخ مي زنند ، نگو كه هنوز اشك تمساح ته نكشيده ، آخر قصه رو سياهي به زغال شعله هاي غزل سوز مي ماند .

 

برگرد و دستم را بگير ! بي بي باران !    
مي خواهم در كنار تو بر برگ هاي بوسه بنويسم :
                     آبي ترين آبي دنيا ،
                     همين آسمان خاكستري خانه ي من است !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:17  توسط اکرم  |